یادداشتی که در فردای زلزله بم در روزنامه اعتماد نوشته بودم(سال 1382)

چهار شنبه 27 دسامبر 2006, بوسيله ى روزبه میرابراهیمی

این یادداشت را در فردای زلزله بم نوشتم و در روزنامه اعتماد منتشر شده بود. روز تلخی بود. متن یادداشت:

شب‌ بود، پدر خسته‌ از کار طاقت‌ فرسای‌ روزانه‌ برگشت‌. فردا تعطیل‌ بود.»بابا فردا خونه‌یی‌! آره‌ عزیزم‌! فردا می‌ریم‌ پارک‌! نه‌ عزیزم‌! صبح‌ با آبجی‌ بلند شو تا برید پیش‌ مامانی‌! آخه‌ بابا! من‌ می‌خوام‌ با تو باشم‌!« »چشم‌! تا فردا خدا بزرگه‌! بذار صبح‌ بشه‌...«...غم‌ غریبی‌ است‌. پدرها، مادرها، کودکان‌ و هزاران‌ رویای‌ رنگارنگ‌، آنانی‌ که‌ هرگز صبح‌ را ندیدند. از همه‌ جنس‌هایی‌ که‌ فکرش‌ را بکنی‌. چه‌ تلخ‌! کودکان‌ روستایی‌ با آرزوهای‌ کودکانه‌شان‌ چه‌ ها که‌ نساخته‌ بودند.درد عظیمی‌ است‌، دیدن‌ تصاویر اندوهناکی‌ که‌ باز ایران‌ زمین‌ را به‌ غم‌ و ماتم‌ کشانده‌ است‌. ناگهان‌ به‌ گذشته‌ها رفتم‌.سالها پیش‌، نیمه‌های‌ شب‌ بود. هنوز ساعت‌ به‌ یک‌ بامداد نرسیده‌ بود. بسیاری‌ در خواب‌ بودند. حداقل‌ آنجا که‌ بعدها به‌ ویرانه‌یی‌ تبدیل‌ شد، همه‌ خواب‌ بودند. ایران‌، گیلان‌، رستم‌ آباد...همه‌ چیز در یک‌ چشم‌ به‌ هم‌ زدن‌ ویران‌ شد، انگار کسی‌ صفحه‌ زمین‌ را مچاله‌ کرده‌ بود تا به‌ گوشه‌یی‌ پرتابش‌ کند. صدای‌ شیون‌، صدای‌ گریه‌، صدای‌ فریاد و دیگر هیچ‌. و سال‌ پیش‌ »بویین‌ زهرا« و امروز »بم‌« و فردا...در شورای‌ تیتر همه‌ اندوهگین‌اند. کسی‌ نای‌ بحث‌ و جدل‌ ندارد. پشت‌ نگاه‌ همه‌ غمی‌ نهفته‌ است‌.چه‌ باید می‌کردیم‌! غصه‌ می‌خوردیم‌! قصه‌ می‌گفتیم‌! بر سر چه‌ کسی‌ باید فریاد می‌زدیم‌!چشم‌ها خیره‌ جعبه‌ جادویی‌ بود. قطره‌های‌ اشک‌به‌ آرامی‌ از گوشه‌ چشمها لرزید و...آرزوها ، زیر خاک‌ ماند، رویاها واژگون‌ شد و اشکها جاری‌ شد... در سر زمین‌ کرمان‌ چه‌ خبر بود. تنها صدای‌ ناله‌ و اشک‌ و شیون‌ به‌ گوش‌ می‌رسید. آنان‌ صبح‌ را ندیدند و شاید این‌ صبح‌، صبح‌ رویاهایشان‌ بوده‌است‌.باید چه‌ می‌کردیم‌! فقط‌ قلمی‌ داشتیم‌ که‌ گریانش‌ کنیم‌...

روزبه میرابراهیمی شنبه 6 دی ماه سال 1382

یادداشت روز روزنامه اعتماد در روز حادثه بم

اين مطلب را به بالاترين بفرستيد





30 پيامهاى سخنگاه

مقالات مرتبط