بازخوانی درس هایی از دوران اصلاح طلبان (1)
«آقای خاتمی! رئیس جمهور می خواستم نه معلم اخلاق...»

شنبه 16 ژوئن 2007, بوسيله ى روزبه میرابراهیمی

بدلایلی که یکی از آنها فضای کنونی کشور است و لزوم بررسی آنچه در دوره اصلاح طلبان گدشته است از این به بعد برخی نوشته های منتشر شده ام در روزنامه های اصلاح طلب در روزهای اوج بحران و التهاب را دوباره در این خانه منتشر می کنم بدون هیچ تغییر در محتوا. در حاشیه و گوشه و کنار هر کدام از این یادداشت ها ماجرا وجود دارد که سعی می کنم تا جای ممکن از آنها هم بنویسم اما تنها هدفم بازخوانی درس هایی است که باید از دوران گذشته برای آینده گرفته شود. هر زمان و دوره مقتضای خود را طلب می کند اما برخی مقوله ها بنیانی تر از این هستند که سادگی از کنارشان بتوان گذشت. دوران اصلاحات و اصلاح طلبان نیز از این مقوله جدا نیست. مثلا یادداشت زیر در سال 82 منتشر شده و از تیتیرتش هم پیداست که از شش سال اول اصلاحات می گوید. این یادداشت از جهاتی برای من با اهمیت است که من صریحا در این نوشته که منتشر شده است رای خود را به خاتمی پس گرفته ام. این نوشته بازتاب های فراوانی داشت که بسیاری مرا به تندروی متهم کردند البته از میان همان اصلاح طلبان. ولی هنوز هم معتقدم و هرگز در هیچ مقطعی از این سال ها که در روزنامه های اصلاح طلب مسئولیت داشتم افکار تندی نداشته و ندارم و به تعبیری خودم را نسبت به جامعه ایرانی محتاط و محافظه کار می دانستم و می دانم. از حواشی بگذریم متن یادداشت را بخوانید:

در سايت ببينيد : http://www.etemaad.com/aspClinets/n...

درس‌هاي‌ شش‌ سال‌ اصلاح‌طلبي‌ / روزنامه اعتماد /28 اردیبهشت 1382 / 18 مه 2003

1. «من‌» و «تو» در انتظار «ما» شدن‌ مانده‌ايم‌ تا شايد در طلوع‌ صبحي‌، انتظار به‌ پايان‌ رسد و «من‌» كه‌ سكوت‌ و فراموشي‌ را بارها تكرار كرده‌ام‌ روزي‌ را آغاز كنم‌ كه‌ صبحش‌ به‌ مانند طلوع‌ خورشيد از كمركش‌ كوه‌هاي‌ نيشابور،زيبا و غروبش‌ غم‌ و اندوه‌ غروب‌ بغداد را با خود به‌ همراه‌ نياورده‌ باشد. شش‌ سال‌ در انتظار تحقق‌ وعده‌هايي‌ كه‌ از عمق‌ جان‌ نشات‌ گرفته‌ بود، شش‌ سال‌ در انتظار مسيحايي‌ ديگر كه‌ بيايد و اميد را زنده‌ كند و امروز در ساعت‌هاي‌ واپسين‌ ششمين‌ سال‌ هستيم‌. روند اصلاحات‌ به‌ من‌ آموخت‌ كه‌ همواره‌ اميدوار باشم‌ و اين‌ اميد نيروبخش‌ لحظات‌ سختي‌ بود كه‌ در هر لحظه‌اش‌ كسي‌ از قطار همراهان‌ پياده‌ مي‌شد و «من‌» مي‌ماندم‌ و «من‌» و در انتظار «ما» شدني‌ دوباره‌.

2. دوم‌ خرداد 76 تمام‌ شد. اين‌ سخن‌ راستي‌ است‌ كه‌ امروز از زبان‌ همه‌ جاري‌ مي‌شود. مگر قرار بود تا ابد دوم‌ خردادي‌ وجودي‌ داشته‌ باشد كه‌ ملتي‌ به‌ اميد تحقق‌ شعارهايش‌ بماند و بماند. مدتهاست‌ دوم‌ خرداد را تمام‌ شده‌ مي‌دانم‌. از همان‌ روزهايي‌ كه‌ برخي‌ در تلاش‌ بودند كه‌ سوم‌ خرداد را در مقابل‌اش‌ علم‌ كنند. فارغ‌ از آنكه‌ دوم‌ خرداد كجا و سوم‌ خرداد كجا. آن‌ روز چه‌ بود و اين‌ روز چه‌ شد. به‌ هرحال‌ امروز پس‌ از شش‌ سال‌ آموختم‌ كه‌ همه‌ را براي‌ هيچ‌ اميدوار كنم‌ و هيچ‌ را به‌ همه‌ بيانگارم‌. يادش‌ بخير! زماني‌ براي‌ دوستانم‌ با آب‌ و تاب‌ و شور و هيجان‌ از آينده‌ سخن‌ مي‌گفتم‌ و مجاب‌شان‌ مي‌كردم‌ كه‌ بمانيد! بمانيد تا حق‌ را مطالبه‌ كنيد. حق‌ گرفتني‌ است‌. و امروز شرمنده‌ همه‌ آناني‌ هستم‌ كه‌ با ساز من‌ رقصيدند. با روياهاي‌ من‌ به‌ خواب‌ رفتند و امروز كه‌ بيدار شدند با نگاهي‌ خصمناك‌ مرا مي‌نگرند. و من‌ باز بايد سكوت‌ كنم‌. سكوتي‌ كه‌ ديگر سرشار از ناگفته‌ها نيست‌. بلكه‌ سكوتي‌ است‌ سرشار از شرمگيني‌ و استيصال‌.

3. همه‌ دوم‌ خرداد، اميد بود ، اميد به‌ روزهاي‌ سرشار از شادي‌ و شعف‌. اميد به‌ ايراني‌ به‌ سوي‌ آينده‌. اما من‌ زماني‌ كه‌ دانشجوي‌ تنها را، بي‌ پناه‌ در خيابان‌ها و زير چوب‌ و مشت‌ و لگد ديدم‌، بريدم‌. زماني‌ كه‌ در پارك‌ لاله‌ جفاي‌ به‌ دانشجو را شاهد بودم‌ و سكوت‌ بي‌منطق‌ رييس‌ جمهورم‌ را شنيدم‌! بريدم‌. زماني‌ كه‌ بازوان‌ بريده‌ شده‌ دولت‌ اصلاحات‌ و سكوت‌ مصلحت‌وار رييس‌ دولت‌ را ديدم‌، بريدم‌. آري‌ من‌ زماني‌ كه‌ به‌ قربانگاه‌رفتن‌ هرچه‌ دستاورد اصلاح‌ طلبانه‌ بود را شاهد بودم‌، بريدم‌. بريده‌ بودم‌ اما آيا بايد اعتراف‌ مي‌كردم‌. نه‌! نبايد اعتراف‌ مي‌كردم‌ كه‌ ديگر اميدي‌ ندارم‌. نبايد اعتراف‌ مي‌كردم‌ كه‌ با اين‌ روش‌ نمي‌توان‌. پس‌ ماندم‌ و آنقدر ماندم‌ و توجيه‌ كردم‌ كه‌ امروز هر كه‌ به‌ من‌ مي‌ رسد با ريشخند مي‌ پرسد هنوز هم‌ اميدواري‌?! و من‌ جز سكوت‌ چيزي‌ براي‌ گفتن‌ ندارم‌. مي‌خواستم‌ لااقل‌ اشتباه‌ تاريخي‌مان‌ را تكرار نكنم‌. مي‌خواستم‌ عجول‌ نباشم‌. مي‌خواستم‌ دروغ‌ نگويم‌ اما چه‌ شد كه‌ از فرار يكي‌ در دام‌ ديگري‌ افتادم‌.

4. من‌ بارها و بارها به‌ مانند اكثريت‌ ملت‌ ايران‌ به‌ خاتمي‌ واصلاح‌طلبان‌ راي‌ دادم‌. حتي‌ همين‌ نزديكي‌ها (19 اسفند) كه‌ اكثريت‌ در خانه‌ نشسته‌ بودند، اما حاصلش‌ چه‌ شد? حاصلش‌ اين‌ شد كه‌ امروز هنوز هم‌ در انتظار «ما» شدنم‌. من‌ به‌ خاتمي‌ راي‌ دادم‌ تا حقوق‌ ملتم‌ را استيفا كند. يكبار گفتند نمي‌گذارند. گفتيم‌ باشد، دوباره‌ راي‌ مي‌دهيم‌. راي‌ داديم‌ و او با رايي‌ بالاتر و سربلندتر دوباره‌ آمد اما چه‌ شد? خاتمي‌ را دوست‌ دارم‌، او مرد بزرگي‌ است‌. از او عشق‌ به‌ وطن‌ و ايثار را آموختم‌ از او متانت‌ و تحمل‌ را آموختم‌ همانگونه‌ كه‌ از ديگران‌ مقاومت‌ را آموختم‌، اما ديگر نمي‌خواهم‌ او معلم‌ اخلاق‌ من‌ باشد. من‌ به‌ او راي‌ دادم‌ تا رييس‌ جمهورم‌ باشد. معلم‌ اخلاق‌ بسيار دارم‌...

روزبه ميرابراهيمي

اين مطلب را به بالاترين بفرستيد





9 پيامهاى سخنگاه

مقالات مرتبط