به بهانه رفتن مهران عزیز
یا می میرند یا "....." می شوند

چهار شنبه 9 ژانويه 2008, بوسيله ى روزبه میرابراهیمی


برداشت اول:

...: الو ! سلام. مهران قاسمی؟

...: بله بفرمایید.

...: روزبه هستم بابا.

...: سلام روزبه. به جون تو تا امشب آماده می کنم واست می یارم.

...: جونه مهران تو هم من و سر و کار گذاشتی ها. اگه نمی رسی ترجمه اش کنی بگو نمی رسی..

...: نه به خدا لای کاغذ ها گذاشته بودم یادم رفت انجام بدم..فردا قول می دم..

...: باشه اگه نرسیدی هم لا اقل اصلش بیار من نسخه دیگه ای ندارم.

...: ....

برداشت دوم:

...: سلام برادر!

...: سلام مهران! چیه بازم هوگو چاوز رفته دستشویی تو خبرش رو داری؟..یا رفیق فیدل سرفه کرده؟...

...: ....

برداشت سوم:

...: روزبه هستی؟

..: اره. خوبی؟

...: خبر داری مهران مرد؟

...: چی؟!!! شوخی می کنی؟

...:.....

***

نمی دانم این کابوس است یا واقعیت. نصف روز دستم را برای نوشتن کنترل کردم تا شاید کسی بگویید که همه اینها خواب بود. اما ظاهرا نیست. واقعیت است که از صبح تا به حال مثل پتک دارد بر سرم می خورد و هنوز گیجم آنچه که شنیدم چه بود؟

مهران قاسمی ...؟ مگر می شود... عجب حس عجیبی دارد این سال سی. هنوز به ان نرسیدم اما در آستانه اش هستم و حسش می کنم...

از صبح که این خبر را شنیدم گیجم. عجب نزدیک است بودن و نبودن... بدا به حال آنانی که نفرین ها را برای خود خریده اند.

نوشته های تلخ دوستان و همکاران مهران را می خوانم و می دانم که همه آن نوشته ها وقتی نوشته می شد که چشم ها تر بود و من نیز با هر کلمه شان بغضی سنگین گلویم را فرا می گیرد و اشکم جاری می شود... فرسنگ ها دور تر از او برایش دعا در دل زمزمه می کنم و برای سارایش تحمل و صبر را از خدا می خواهم.

مهران را از روزنامه اعتماد می شناسم و در سه تحریریه با او همکار بودم.در اعتماد آنروزها حق التحریر بود. اما در روزنامه های توسعه ( که یک دوره کوتاه بودم) و اعتماد ملی، دبیر سرویس بین الملل بود. کیست که با او در زیر یک سقف کار کرده باشد و از او خاطره ها نداشته باشد.

هر وقت به او می رسیدم با دستم به شکم اش می زدم و می گفتم اخه این چیه مهران؟ خجالت نمی کشی با این هیکلت؟ ...

دنیای روزنامه نگاران ایرانی با همه بدی ها و خوبی ها دنیایی است که اعتیادآور است. شاید بتوانم ادعا کنم که مهران جزء افرادی بود که حب و بغض نسبت به دیگران نداشت یا من هرگز از او چنین چیزی ندیدم.خودش بود و توانایی هایی که داشت.

مهران بسیار توانا بود و به راستی یکی از سریع ترین مترجمانی بود که من در طول دوره کار روزنامه نگاری ام دیده ام.

مهران را همه دوست دارند، نه به خاطر اینکه اکنون در دنیایی ما نیست آن موقع که بود هم همین بود، دوست داشتنی و آرام.

خونسردی و آرامشی که گاهی وقت ها برای برخی آزار دهنده می شد. مشابه همین خصلت من که خیلی وقت ها داد دیگران را در می آورد.

اما او آرام بود در بیرون و شاید درونی ناآرام داشت که ناگهان فرصت بیشتری نداد برای همراهانش...

مهران نماد روزنامه نگاران این مرز و بوم که شاید آرامند اما در درون آشوبی دارند بنیان کن... و کیست که این دردهای مهران ها را درک کند و...

ظاهرا سرنوشت اینگونه نوشته شده است که یا باید آرام بمیرند، یا آرام "...." شوند...

دوباره بهت زنگ می زنم برادر! اگه نرسیدی هم مهم نیست فقط گوشی رو بردار! مهران؟ اقای مهران قاسمی با تو ام برادر؟....

اين مطلب را به بالاترين بفرستيد





27 پيامهاى سخنگاه

مقالات مرتبط