بحران جانشيني در اصلاح‌طلبان - محمد قوچاني

دو شنبه 23 ژوئن 2008, بوسيله ى روزبه میرابراهیمی

این سرمقاله محمد قوچانی در آخرین شماره هفته نامه "شهروند امروز" به نظرم جالب آمد. بخشی از آن را در زیر آورده ام.متن کاملش را هم بخوانید.

".... حاكميت ايران كه بر مبناي دوگانه چپ و راست در دهه اول جمهوري اسلامي اداره مي‌شد در معرض اين راه قرار دارد كه در درون خود به معرفي نامزدي نمادين اما قابل پيش‌بيني براي رياست اجرايي كشور بپردازد. بدين ترتيب در عمل جناح اصلاح‌طلب به حزب اقليت كم اهميت تبديل مي‌شود و جناح اصولگرا به صورت حزب اكثريت كثرت‌گرا ظاهر مي‌شود كه در درون آن انتخاب‌هاي متنوعي قرار خواهد داشت. اما خارج از اين جناح اكثريت، با وجود تنوع مخالفان هيچ‌كدام اجازه مشاركت در بازي را نخواهند يافت و روز به روز به ارتش معترضان و ژنرال‌هاي بازنشسته افزوده خواهد شد. جناح راست ايران با طراحي يك خبرگان سياسي و يك سناي راست‌گرا بحران جانشيني را در درون خود حل خواهد كرد و سعي مي‌كند در غياب اغتشاش يا انفعال جناح چپ ايران اين خبرگان جناحي را به خبرگاني ملي تبديل كند. اكنون آنها انتخاب‌هاي متعددي دارند: علي‌‌اكبر ولايتي، علي لاريجاني، محمدباقر قاليباف، غلامعلي حدادعادل و محمود احمدي‌نژاد.

جناح چپ ايران اما در طول زمان سرمايه‌هاي خود را خرج كرده است: اكبر هاشمي‌رفسنجاني و سيدمحمد خاتمي يا هنوز در ذخيره دارد. بدون آن جرات خرج داشته باشد: ميرحسين موسوي يا آنكه در رقابت دروني به تخريب آن پرداخته است: مهدي كروبي يا آن كه بر دامان باد قرار داده است: عبدالله نوري و سيدمحمد موسوي‌خوئيني‌ها.

آنچه مفقود است برنامه روشني براي ساماندهي و بهره‌برداري از اين سرمايه‌هاست كه به جاي خنثي كردن يكديگر به ياري هم بيايند. طبيعي است كه راز بقاي يك نيروي سياسي بقاي انرژي آن است نه بقاي ماده و صورت آن. يعني تبديل يك انرژي به اشكال نو است كه آن را جاو‌داني مي‌كند نه تكرار و انجماد آن به اشكال گذشته. اگر نظام سياسي روسيه به دليل احتمال بازگشت دوباره ولاديمير پوتين شبه‌دموكراسي خوانده مي‌شود و نظام سياسي ايران از اين الگو پرهيز داده مي‌شود احزاب سياسي ايران در درون خود نبايد از اين الگو پيروي كنند. براي يك حزب سياسي تكرار چهره‌هاي عالي و تبديل آنها به تنها ناجي نشانگر بحران جانشيني است. نشانگر بي‌توجهي به پرورش آلترناتيوهاي دروني. شايد گفته شود كه نقش نهادهاي نظارتي در ايران مانع از آن مي‌شود كه گزينه‌هايي چون محمدرضا خاتمي يا عبدالله نوري بتوانند وارد رقابت شوند تا جانشينان شايسته‌اي براي سيدمحمد خاتمي يا اكبر هاشمي‌رفسنجاني شوند، اما حتي در صورت پذيرش اين استدلال اين پرسش جدي وجود دارد كه چرا يك حزب سياسي نبايد از نظام سياسي خود تصوري روشن داشته باشد كه هيچ نيرويي در صندوق ذخيره سياسي خود نداشته باشد؟ آيا سران مجلس ششم گمان مي‌كردند كه با رايي كه مردم به آنها دادند شوراي نگهبان از قانون اساسي حذف شد يا نظارت استصوابي لغو شد؟ آيا روزي كه سيدمحمد خاتمي رئيس‌جمهور شد گمان نمي‌رفت كه روزي بايد فردي ديگري بر جاي او بنشيند و آيا ممكن نبود از همان روز جانشين وي انتخاب و براي تاييد صلاحيت و همچنين كسب راي وي تلاش شود؟ آيا بهتر نبود از همان روز برخي ذخيره‌‌هاي مردمي براي اداره آينده كشور پيش‌بيني مي‌شد؟ آيا در حالي كه اصلاح‌طلبان از تداول قدرت و گردش مسووليت در همه سطوح سخن مي‌گويند مي‌توان پذيرفت كه رياست‌جمهوري همچون امانتي دوباره به دست روساي جمهوري قبلي بيفتد؟ آيا اصلاح‌طلبان از ياد برده‌اند كه اظهارنظرهاي عطاءالله مهاجراني و عبدالله نوري در لزوم تمديد دوره رياست‌جمهوري هاشمي‌رفسنجاني با چه واكنش‌‌هايي از سوي جناح چپ اسلامي مواجه شد؟ آيا تجربه انتخابات سال 1384 از ياد رفته است كه اصلاح‌طلبان با همه تلاش نتوانستند مردم را قانع كنند كه گذشته را تكرار كنند يا حداقل مردم را قانع كنند كه هاشمي‌رفسنجاني 1384 در شرايطي متفاوت از هاشمي‌رفسنجاني 1379 قرار دارد؟

بحران جانشيني در ايران بحراني ملي است اما امروزه اين بحران براي اصلاح‌طلبان جدي‌تر است....."

متن کامل مقاله را اینجا بخوانید.

اين مطلب را به بالاترين بفرستيد





39 پيامهاى سخنگاه

مقالات مرتبط